صد و ۴۰ و نه. شنبه

باطی می‌گه چه اتفاقی افتاده که خوشحالی؟

گفتم چون هیچ اتفاقی نیفتاده خوشحالم!

ولی! دلایل خوشحالیم زیاده ^^

اولا که دو تا غول توی کارام بود که انجامشون دادم!

دومن که بچه‌ها می‌بینندم، بیش از اونی که تو مدرسه قبلی، و مدرسه و بچه ها بهم اعتماد دارن، اندازه‌ای که مدرسه قبلی بهش نزدیک هم نمی‌شد!

سومن اینکه حداقل می‌تونم حال زهرا رو بپرسم هر از چندگاهی

چهارمن دیشب عکس یکی از دوست های قدیمیم رو دیدم. بیش از اون‌که توقعش رو داشتم به ذهنیتم از واژه‌ی "زن" نزدیک شده، روسری کلیپس شده زیر گلو، شکم گرد و قلنبه، روسری قرمز با مانتوی طوسی و دامن مشکی، با دست‌های گشوده در کنار ساحل، و با ذکر واژه‌ی "متاهل" در بیو. از توی عکس هم بوی عرق، سبزی خشک و صدای هن‌هن می‌داد! فکر کردم اگه شادک می‌دیدش، دماغش رو چین می‌داد که: این چقد زنه! بدون اینکه بدونه "این" بهترین دوست من بود و مهم‌ترینشون و نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترینشون برای مدتی. به هر حال کسی بود که بارها و بارها حسرت ندیدنش رو خورده بودم و حالا خیلی راضیم که شکلی شده که دوست ندارم دوست‌هام اون شکلی باشن. اقلا حالا نه. خلاصه که باری از روی دوشم و فکرم برداشته شده انگار.

پنجمن این‌که سه شنبه و پنج‌شنبه این هفته تعطیل نیستم. یعنی قرار نیست خونه بمونم. (سگ تو پایان‌نامه :()

+ ممکن نیست بچه‌های پیش رو ببینم و دلتنگی چنگ نندازه تو گلوم.


منبع این نوشته : منبع
دوست ,مدرسه